سلام ما باز برگشته بیدیم ...هی بچه ها ی بگم از دست این دایی چاقالو

که ..اثان بلش کن خوف

خودم حسابی ملیض شدم امروز با مامانی رفتیم دکتر ...ما نه دکتر دایی ااا

رفتیم یه خانوم دکتره گفت سرما خولدی ..هی گفتم من نخولدم من نخولدم گفت نه

برو دوا بخول خوب بشی...و ما امدیم

تازه اون موقع دایی امد پایین منم رفتم خوابیدم

بعد ظهر دایی خوابید منم لفتم یواشکی زدم پشتش و فرار خواستم بکنم

گفت گرفتمت میخورمت دختر شیطون ...منم نتونستم در برم الکی خندیدم دایی گفت بدو میخوام بخوابم

بعد من رفتم یه قاشق ژیدا کردم با بقشاب آوردم کنار دایی

آهنگ زدم و خوندم دایی هم دستش رو گرفت دم دهنم ..منم

گاز گاز کردمش که جیغ زد ..اینقدر خندیدیم بهش

آخه چهارتا دندون در آوردم دایی میگه موش چوچولو

بعد اینقده آواز خوندم که دایی گفت من میرم اتاقم ...و در رفت ..تا شب ....

همینه چاقالو شده ....

هی میخوره میخوابه ...امد ژایین منم زودی بغلش کلدم و بوسیدمش

کلی هم براش نانای کردم تا ناراحت نباشه و خنیدیم

تا آخر شب هی دایی شیطونی کرد هی من

بعد من دوا خوردم که روی دایی برگردوندم دایی هم گرفتم بالا و گفت خراب کاری کرد

روم ..مامانی امد کلی خندید بهش منم خنیدیدم این روزا همش شعر

میخونم و دایی قربون صدقم میره و هی با هم ددر میریم

الان میگم ماما ددر و خیلی حرفا که دایی میفهمه

خوف دیده دایی قاچالو ما این شد ؟

زود میام با عسکا قشنگ قشنگ

بابای

+ تاريخ یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 2:32 نويسنده مارشال دایی یگانه + یاسینا |

RSS